سه شنبه30آذر95
در نوشتن اوضاع و احوالاتمان و اتفاق هایی که برایمان رقم خورده است اتفاقی میمون و بس فرخنده از یادمان رفته بود که ذکر نماییم و آن هم ازدواج دایی جان محمد بود و متعاقب آن باباحاجی اینا اومده بودن تهران و مراسم عقد و باقی قضایا.روز 5 شنبه خریدای عروس خانم رو بردیم منزل شان تحویل دادیم و همه اعضای خانواده ناهار وشام منزل ما بودن.
علی رغمی که از قبل تصمیم گرفته بودم که به خاطر فراموشی تولد زندایی جون شب جمعه کیکی سفارش بدم که در کنار خانواده تولدی بگیریم. ولی باز بخاطر مشغله و بحبوهه کارهای عقد یادم رفت. وقتی یادم اومد کلی حالم بد شد. تلفنی صحبت کردم تا از قنادی ناتلی کیک بفرستن از شانس هم شب بارونی و دلیوری نداشتن و آخر قرار شد با آژانس بفرستن. زمانی که همه تصمیم به رفتن گرفته بودن کیک رسید و زن دایی هم فکر کنم آخر سورپرایز کردیم و آهنگ گذاشتیم . کلی بچه ها هم خوش گذروندن.
در تعطیلاتی که گذشت همه دایی جان ها رفتن شمال و ما نیز قرارمان شد که برویم و در گیرودار رفتن و ماندن بالاخره جمعه ظهر راهی شدیم هوا خوب بود هرچند شب و روز آخر باران آمد. عروسی پسرعمه بنده نیز بود و کلی آسمان در رحمتش رو باز کرده و شالاپی می ریخت پایین.
دم در سالن در حالی که هر کدام سعی در رسیدن به سالن و فرار از باران داشتیم پسرک روبه پدر:بابا بارون میاد؟
بله پسرم. علی خیس میشه؟ نه پسرم علی کلاه رو سرشه.بابا خیس میشه؟ بله پسرم و در حالی که دستای کوچیکش رو رو سر باباش گذاشت تا مانع خیس شدن سر باباش بشه.
در کل مسافرت هم هر دو عشق آب بازی دلشون می خواست برن حیاط و سر شیر حیاط مشغول باشن با دادای من که بیاین تو سرده کاری از پیش نمی رفت. هوا سوز بدی داشت از طرفی دلم می سوخت که بخوام تو خونه نگهشون دارم از طرفی هم می ترسیدم سرما بخورن. در هر حال کلی تو حیاط دوییدن و بازی کردن.
در سالن عروسی هم تقریبا کل مراسم علی با باباش بود و آویسا خانم با بنده و در آخر که مجموعه یکی شد علی کوچولو اومد پیش من و در همان یه ساعت آخر کلی آتیش سوزوند و همش میرفت کنار عروس و داماد وایمیستاد و یا کنار سن مشغول تماشای حرکات موزون بقیه بود. آویسا خانم هم تا آهنگی احساسی نواخته میشد سریع میومد پیش من و من رو بغل می کرد و می گفت:مامان دوستت دارم. بیشتر زمان هم در وسط مجلس مشغول بود. گاهی وقت ها هم میرفت از گل های روی سن برام میاورد و تقدیمم می کرد.
دایی جان بهزاد زحمت کشید و رفت کیک خرید و یه تولدی دیگه برای آویسا خانم در شمال گرفتیم. و کلی حال کرد.
روز شنبه بعدازظهر برگشتیم منزل خودمان در حالی که آویسا با یه شوقی اومد تو خونه و با کلیه اسباب بازی هایش خوش وبش کرد و بوسید.
علی بزرگتر شده و جملاتی که حرف میزنه کاملتر و باحالتر.
علی بعد تنه زدن به من"مامانی! ببخشید حواسم نبود." یا جمله همیشگی :مامانی! آجی اذیت می کنه.
جمله مشهور زمان خواب" مامان علی پا بخوابه"
دیروز بعدازظهر رفتم از مهد تحویل بگیرم تا من رو دید سریع رفت کوله ش رو برداشت و گفت: مامان علی اومده.
عکس های عروسی


ادامه مطلب یادت نره
عکس تولد زن دایی مینا

ادامه عکس های عروسی


عکس های تولد آویسا در شمال


عکس های یلدا در مهد(علی کوچولو)






سه شنبه30آذر95 
